تبليغاتX
تنهاترین تنهای دنیا


تنهاترین تنهای دنیا

...

امروز سخت ترین و مشکلترین تصمیم زندگیمو گرفتم تصمیمی که آینده و سرنوشتم به اون بستگی داشت امیدوارم درست تصمیم گرفته باشم برام خیلی دعا کنید ممنون
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 18:36 توسط مهدیه| |

گفتی بهم که :دنیا،دنیای نامردیه

گفتم:بمون برا من،که عشقا قلابیه

 گفتی که:قلب پاکت،حیفه برام بسوزه

گفتم که:این قلب من،یه عمره که می سوزه

 گفتی:دلت یه دنیاست،دنیای مهربونی!

گفتم که:عاشقتم،اینو خودت می دونی

 گفتی:اسیر عشقی،عشقی که بی جوابه

گفتم:تو هم اسیر باش،باور بکن ثوابه

 گفتی:بدون برا من،عشق معنی نداره

گفتم:تو عشق من باش،انگار دیگه بهاره

 گفتی که:طعم عشقو،از بد کسی چشیدی!

گفتم:در اشتباهی،تو عاشقی ندیدی

 گفتی:برو که عشقت،لایق من نمی شه

گفتم که:تنها تویی،برای من همیشه

 گفتی:بدون که اینقدر،من ارزشی ندارم

گفتم که:این ارزشو،بالا سرم می ذارم

 گفتی که:ای جوونک،تو خیلی خیلی مستی!

گفتم:تویی عشق من،که جام من تو هستی

 گفتی:که حرفای تو،وجودمو سوزونده

گفتم که:دیگه اشکی،برای من نمونده

 گفتی:بگیر دستامو،که خیلی من اسیرم

گفتم که:ای عشق من،بذار برات بمیرم

 یادت باشه عشق من،که خیلی زود تو رفتی                              این رو بدون که ای عشق،تو لایق بهشتی!

نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت 10:45 توسط مهدیه| |

 

 

من دیگه منتظرهیچکسی نیستم که بیاد

دل من از آسمون معجزه اصلا نمیخواد   

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 14:50 توسط مهدیه| |

 

دلم گرفت از این روزهااز این روزهای بی نشون

از این همه در به  دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدمااز آدمای مهربون

از این مترسکهای پست از هم دلهای هم زبون

تو هم که بیصدا شدی آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقاتویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پرهاز غم های رنگاوارنگ

از جمله دوستت دارم دروغهای خیلی قشنگ

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 14:48 توسط مهدیه| |

پارسال چند روز مانده بود به روز مادر تموم دغدغم اين بود چه كادويي براي مامانم بخرم طلا ،‌بارچه ، دكوري ، قاب و... ولي متاًسفانه به خاطر مشكلي كه برام پيش اومد نتونستم چيزي تهيه كنم اما به خودم قول دادم سال ديگه جبرانش كنم ولي ديگه اين فزصت پيدا نكردم تا به مامانم بگم چقدر دوستش دارم ديگه وقت نشد كادويي بهش بدم امسال وقت داشتم كادو بگيرم ولي ديگه مامانمم نبود كه بهش بدم افسوس كه چه زود دير مي شود.

 

 

رفتی حالا به کی بگم
خیلی دلم تنگه برات
میخوام به بار ببینمت
سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ
می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه
چشمای سرخ ببنمت
گل و پر پر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونی چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی
گل من دنیای من بود
گلم و ازم گرفتی
تک و تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
میذارم سر به بیابون
هنوزم بارون میباره
تو میای انگار کنارم

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/24ساعت 16:1 توسط مهدیه| |

اين دو يکی نيست...اشتباه نشود!


عشق همان دوست داشتن نيست


عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی


دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود


از بين خواهد رفت


عشق خلقت خداست و دوست داشتن


خلقت عقل و دل انسان...


عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان


می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد


جدائی برای عشق مرگ است در حالی که


دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد


عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی


جسم ميميرد ولی روح جاودانه است


کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست


عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد


معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است


ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است


دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....


عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند


عشق از نظر خدا پاک است


و دوست داشتن از نظر انسان...


خدا عشق است و انسان دوست داشتن

...
بدرستی که خدا برتر از انسان است....

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/04ساعت 9:44 توسط مهدیه| |

سلام

من امروز مي نويسم .  هنوز هم تنها هستم . روزهاي خوشي زياد بودند . روزهاي تلخ هم ....

انگار  تا حالا نشده که اينجا از خوشحاليام بنويسم . هميشه وقتي ياد اينجا ميوفتم که درد و غصه هام بهم فشار ميارن . اين روزا هم دوباره همون داستان تکراريه ناراحتيا و غصه هام داره تکرار ميشه . خسته ام . دلم تنگم . سرگردانم .

اين روزا اصلا خوب نيستم . اين روزا همه ي اون چيزا و اون آدمايي که ازشون گذشتم و  با وجود علاقه اي که بهشون داشتم نخواستمشون دارن بهم بر مي گردن . شايد اين اتفاق خوبي باشه ولي من گيج و سر درگم شدم .  .

نمي دونم قضيه چيه ؟ نمي دونم چرا هميشه به يک سرنوشت دچار مي شم ؟ نمي دونم تا کي بايد اين همه تکرار رو تحمل کنم ؟ تاکي بايد زجر و درد جدايي رو به دوش بکشم ؟ گاهي فکر مي کنم ما آدما زندگيمون خيلي به هم شباهت داره . همه از يه چيزاي مشترکي درد مي کشيم ولي با تفاوت هاييي . مثلا هر کسي يه جور ابراز ميکنه . هر کسي يه جور تحمل مي کنه .

شايد تو منو بفهمي . .

ديشب کلي گريه کردم .  .

چرا هيچ شونه اي نيست ؟ چرا هيچ دستي نيست ؟ چرا هيچ کسي نيست ؟ چرا هيچ کس نمي بينه ؟ چرا هيچ شونه اي مال من نيست ؟ چرا هيچ دستي پاک نميکنه ؟ چرا بايد تنها باشم ؟ چرا بايد زجر دوري رو بکشم ؟ چرا بايد گريه کنم ؟ چرا بايد اشکام روي بالش زير سرم بريزه ؟ چرا بايد غصه هامو زير پتو با بالش و تشکم قسمت کنم ؟ 

اينم شد زندگي ؟؟

حالم خرابه حسابي .

روزگارم تيره و تاره .

انگار دارم خفه مي شم . نمي دونم چرا هميشه يه اتفاق تکرار ميشه ؟ هميشه من تنها مي مونم .

نمي دونم .

نميدونم چرا آدماي اين دور زمونه ارزش اينکه محبت ببينن ندارن نميدونم چرا هميشه من بايد از چيزايي که دوست دارم بگذرم راستي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت 21:56 توسط مهدیه| |

 پشت هر واژه ای که میخواندیم

در سایه ی واژهای فشرده ی شعرهات

در حاله ی راز آلود نفسهات

در همانجایی که دوست دارم هات،مستم میکرد

همین چندی پیش واژه ای را دیدم

نامش را پرسیدم      گفت:(بی وفائی)

تا مرا شیدا دید

جامه ی اعتماد را پوشید

عطری از مهر بر خودش پاشید

و می از ساغر وجدان نوشید

هدفش قلبم بود،اینرا فهمیدم

دست بر پشت دست کوبیدم

چشمهایم تر شد،حق من این نبود    گرییدم

کمی دورتر ز واژگان پلید

در کانون وجودم

عشق این فاحشه ی ولگرد،بساط گسترده

تن خود را به حراج آورده!

طفلی این دل که در غمت فرسود

ملول گشته ام از اینهمه فراز و فرود

فرار؟     نه

چاره ای باید کرد

گنجه ی خاطرات ذهنم را

در پی ردپای آرامش،کاویدم

در جوار رخدادهای کودکیم،پیدایش کردم

خنده ای از از شیار لبهایم گذری کرد و باز خندیدم!

و خدای خودرا که از او دور گشته بودم،چند

باز هم اسمش را چون شعری

در مناجات سحر گاهانم خواندم

در انحنای کمان ماه،سُر خوردم،به زمین افتادم

سجده هایم را دید

عقل و هوش از سرم دوباره پرید

نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت 10:2 توسط مهدیه| |

حسرت هميشگي ( تقديم به بهترين و مهربان ترين مادر دنيا که شش ماه و بیست روز از غروب غم انگيزش مي گذرد )  حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي کني: وقت رفتن است بازهم همان حکايت هميشگي ! پيش از آنکه با خبر شوي لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود آه اي دريغ و حسرت هميشگي ... ناگهان چقدر زود دير مي شود! مادر مهربانم وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند ... نه بايد ها ... هر روز بي تو روز مباداست ! -
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت 9:5 توسط مهدیه| |

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

۱. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
۲. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
۳. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

۴. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
۵. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
۶. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
۷. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. انگشت شصت نشانه والدین است. انگشت دوم خواهر و برادر. انگشت وسط خود شما. انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 16:30 توسط مهدیه| |

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

    مامان دوست دارم تا قیامت

نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 16:29 توسط مهدیه| |

دوستت دارم ديوانه وار

ای تنها بهانه برای زنده بودنم نفس کشیدنم دوستت دارم...

       ای امید و آرزوی من دنیای من دوستت دارم...  

ای تو آرامش وجودم همه بود و نبودم هستی تارو پودم دوستت دارم...

ای تو طلوع زندگی ام ناجی دل خسته ام دوستت دارم...

ای تو عشق زندگی ام همیشگی ام ماندنی ام دوستت دارم...

دوستت دارم و خواهم داشت ای تو که لایق این دوست داشتنی...

عاشقت می مانم و خواهم ماند ای ای توکه مجنون این دل دیوونه ای... 

به خاطرت جانم را زندگی ام را فدایت میکنم... نثارت میکنم...

دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم...

اگر میگویم که دوستت دارم از ته دل میگویم از تمام وجودم میگویم!

باور کنی یا نکنی بازم میگم: دوســـــتــت دارم

 


نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 16:24 توسط مهدیه| |

میدونم دیر کردم ولی باور کنید خیلی وقت بود که از همه چی متنفر شده بودم ولی الان برگشتم با روحیه جدید راستی شندیت میگن ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است پس میخوام بگم با کمی تاًخیرسال نو مبارک
نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 16:22 توسط مهدیه| |

 

نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت 10:5 توسط مهدیه| |

تو که رفتی دلم از دوریت چون کودکی آزرد

نشست و گوشه ای تنها چو غمگین شعله ای افسرد

توکه رفتی دلم چون برگ پاییزی به زیر افتاد

سپس این برگ زیر چکمه های لحظه ها شد خرد

تو که رفتی....

نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت 9:57 توسط مهدیه| |

وقتی شب سر می رسه

سیاهی از سر می گیره

قاب هر پنجره  عکس تو رو در بر می گیره

این که می زنه به  در تویی نه باد رهگذر

این تویی یاد تو نیست

این که رسیده  از سفر

مثل هر شب خدا عطر تو داره هوا

صاحب خانه توبی

خانه  ی کوچک ما

به جز تو عشق را باور نکردم

از آتش رو  به خاکستر نکردم

شقایق وار بر آتش نشستم

شقایق را ولی پرپر نکردم

همه  جای جهان جان جهانی

زبان ناتوانم را توانی

کجا باید دنبالت بگردم؟؟؟؟

تو هر  جای زمینی و زمانی

تو هر جای زمی نی و زمانی

مثل هر  شب خدا عطر تو داره هوا

صاحب خانه توبی

خانه ی کوچک ما

وقتی  شب سر می رسه

سیاهی از سر می گیره

قاب هر پنجره عکس  تو رو در بر می گیره
نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 18:10 توسط مهدیه| |

رفتی حالا به کی بگم
خیلی دلم تنگه برات
میخوام به بار ببینمت
سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ
می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه
چشمای سرخ ببنمت
گل و پر پر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونی چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بی رحم
اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی
گل من دنیای من بود
گلم و ازم گرفتی
تک و تنها زیر بارون
حالا که نیستی کنارم
میذارم سر به بیابون
هنوزم بارون میباره
تو میای انگار کنارم

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 18:9 توسط مهدیه| |

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 11:0 توسط مهدیه| |

تقديم به استاد درس شرافت و انسانيت

به او که آسايشش را به بهاي تحقق يافتن آرزوهاي ما ناديده گرفت.

به او که لحظه به لحظه زندگي پربارش سرشار از عشق و محبت و ايثار است.

به او که با صبوري تمام در لحظات سخت زندگي اجازه داد به شانه هايش تکيه کنم.

تقديم به او ...

که جانم فداش

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 10:54 توسط مهدیه| |

فروغ روشن مشکات کبریاست رضا

نشان زنده آیات هل اتی است رضا

دلیل خلقت کون و حقیقت قرآن

بحار رحمت و سرچشمه بقاست رضا

ضیای کنگره عرش و روشنای زمین

امام هشتم و حاکم به ماسواست رضا

اساس دانش و تقوی، اصول فضل و کرم

پناه امن اسیران مبتلاست رضا

فروغ روشن مشکات کبریاست رضا

نشان زنده آیات هل اتی است رضا

دلیل خلقت کون و حقیقت قرآن

بحار رحمت و سرچشمه بقاست رضا

ضیای کنگره عرش و روشنای زمین

امام هشتم و حاکم به ماسواست رضا

اساس دانش و تقوی، اصول فضل و کرم

پناه امن اسیران مبتلاست رضا

همای دولت او را فضای گیتی تنگ

ز تخته بند تن و آرزو رهاست رضا

شگفت نیست اگر شرط وحدت است چرا

که محو عشق و به دریای حق نماست رضا

وجود هر دو جهان از طفیل هستی اوست

مدار قطب زمین، حجّت خداست رضا

عجب مدار اگر خاک کوی او بویم

که جان خسته ما را شفا رضاست، رضا

شکوه منزلتش را چسان کنم تقریر؟

که جانشین نبی، پور مرتضاست رضا

از آن خدای رضایش لقب نموده رضا

مشیّت ازلی را به حق رضاست رضا

 

اشکم احرام طواف حرمت مي‌بندد
گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/20ساعت 9:30 توسط مهدیه| |


Design By : Night Skin